5شنبه 10 دی 94 : دکتر علیزمانی(3)
بهنام خدا
در نوشتن این مطلب تعللی دست داد، نه اینکه مانعی در کار بوده باشد، نه. اتفاقاً وقتی کاری پیش آمد که نتوانستم ساعت 22 منزل باشم، بعد از اینکه برگشتم، تا ساعت 2 بامداد صبر کردم تا فوراً اولین بازپخش برنامه را ببینم؛ اما علت این تأخیر تأمل بیشتری بود که به آن نیاز داشتم و احساس کردم برای کشف راز این برنامه باید آن را یکبار دیگر بازبینی کنم!
آغاز برنامه بسیار خوب بود، آقای درستکار با انرژی کامل برای یکی دیگر از بهترین اجراهای سیم و زر حاضر شده و شوق و انگیزهی فراوان را میشد به راحتی در برق چشمانشان دید! (اتفاقا امروز در ذکرخیر ایشان، به دوست بسیار عزیزی میگفتم آقای درستکار از آن دسته آدمهایی هستند که میشود با نگاهی دقیق در چشمانشان، احساس ایشان را در هر لحظه خواند!) جو برنامه، میانبرنامهی پخش شده، تبریک شیرین ایام مبارک و گریم و کت خوشرنگ آقای مجری و چهره دوستداشتنی مهمان عزیز، همگی دست به دست هم داده و احساس بسیار خوبی را منتقل میکرد. در این بین من هم خوشحال بودم، و از اینکه در همان ابتدای برنامه با محبت پیامم را خوانده و مرا غافلگیر کردند بسیار مشعوف و سپاسگزار شدم.
موضوع بحث این برنامه دربارهی «پوچی و رنج بیمعنایی» بود، و شاید پربیراه نباشد اگر بگویم اوج آن را باید در 5 دقیقهی آخر برنامه دید! جایی که دکتر علیزمانی در جواب تلفن دوم برنامه، تو گویی پرده از رخ ساقی برمیدارند و جان کلام را در اوج نطقی غرا به پیمانهی جان مشتاقان میریزند؛ و اینجاست که زر برنامهی 5 شنبه 10 دی، خود را بخوبی مینمایاند. و شاید همین تصویر گویای آن احساس بلند در دل همهی ما باشد ( که دوست دارم آن را ماندگار کنم)
زندگی نه پوچ است و نه بامعنا، بلکه زندگی مجموعهای از هزاران «انتخاب» هرروزهی ماست که میتوانیم آن را "پوچ" یا "بامعنا" کنیم. به نظر میرسد که زندگی یعنی فرصتِ بودن، و فرصت ابراز شدن، و اگر بودن ما (و انتخابهایی که میکنیم) در یک تعامل مشترک بتوانند پیام واحدی را منتقل کنند، آن پیام «معنای زندگی» ما خواهد بود.
یک روز وقتی خبرنگاری دوان دوان از پشت پنجرهی قطار از آقای گاندی پرسید پیام شما به مردم جهان چیست؟ او گفت : پیام من، زندگی من است... بلی، معنای زندگی هر انسان، نحوهی زندگی اوست؛ و هرچه این زندگی در مسیر والاتری قرار گیرد، از معنای بالاتر و ارزش ژرفتری برخوردار خواهد بود. انبیا و اولیا، عارفان و عالمان، معلمان و اندیشمندان، رهبران و پیشوایان، شاعران و فیلسوفان هریک زندگی را به گونهای معنا کرده و راه تداعی آن را شیوه و مرام زندگی خود ساختهاند. اینجاست که میبایست هرشب از خودمان بپرسیم : " پیام زندگی ما چیست ؟" و خوشا به حال ما اگر فارغ از تمام عناوین بالا، تنها خوب زیستن پیام زندگیمان باشد و «انسان بودن» را با بودن خود معنا کرده باشیم. :)
در پایان، این قسمت از شعر زیبای آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی تقدیم شما و یکایک یاران عشق باد.
به دلیل بلند بودن قسمتی که برگزیدهام لطفاً آن را در ادامهی مطلب بخوانید.
قصه میگوید برای بچه های خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاین جاست
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغهای گل؛
دشتهای بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛
خواب گندمزار در چشمهی مهتاب؛
آمدن،رفتن،دویدن؛
عشق وزیدن؛
در غم انسان نشستن ؛
پابه پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن؛
کار کردن،کارکردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن ؛
جرعههایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلان کوهی ِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
و رهانیدن،
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی ،
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته،
قصههای در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن،
بی تکانْ گهوارهی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا شب برفی،
پیش آتشها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیافروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کندهای در کورهی افسردهجان افکند
چشمهایش را در سیاهیهای کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو میکرد ؛
« زندگی را شعله باید برفروزنده،
شعلهها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگلی روئیده آزاده،
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن،
آشیانها بر سرانگشتان تو جاوید،
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!»
«زندگانی شعله میخواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
« شعله هارا هیمه باید روشنی افروز...»