اراده معطوف به معنا، صحّهای بر عدم پوچی زندگی
اگر 5 دقیقهی آخر برنامهی 5شنبه 10 دی ماه را، در قالب جداگانهای مورد بررسی و دقت قرار دهیم، گمان نمیکنم چندان به بیراهه رفته باشیم. شاید بتوان 50 دقیقهی اول این برنامه را در تبیین رنج پوچی، و 5 دقیقهی پایانی را با «رد گمانِ پوچی» و جمعبندی موضوع 3 هفتهی گذشته عنوانبندی نمود.
دکتر علیزمانی در این قسمت با اشاره به توجه انسان به موضوع معنای زندگی، و انتظار او از اینکه میبایست (یا میل او به اینکه ایکاش) در پس زیستنش معنایی وجود داشته باشد، این میل درونی را دالّ بر وجود آن میخوانند و دچار شدن به فقدان معنا را ناشی از گمکردن کانون معنا میشمارند. سوالی که ایشان نیز در این قسمت مطرح فرمودند و بنظرم بسیار قابل تأمل آمد این بود که :
اگر انسان به تعبیر زیستشناسان یک حیوان پیشرفته بود، پس چرا به یک سقراط ناراضی بدل شد ؟
خانم عرفان نظرآهاری همین تعبیر را به بیان لطیفتر و در داستانی شاعرانه اینچنین ترسیم میکند:
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی! پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمیدانی توی آسمان چقدر جایت خالیست. انسان دیگر نخندید. انگار ته دلش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور, یک اوج دوست داشتنی...
در پایان اوج زیبای برنامه 5شنبه 10 دیماه 94، و به عقیدهی من ماحصل و نتیجهی سه برنامهی طی شده در کنار دکتر امیرعباس علیزمانی را از طریق فایل زیر بشنوید و یا آن را در آرشیو برنامه (در ستون سمت راست وبلاگ) به صورت تصویری ملاحظه بفرمایید. با درود و احترام.